سحاب اندیشه

سایت سحاب اندیشه

خرابه نه عزاخانه

image_pdfimage_print

خرابه در کنار قاتل پدر، خرابه نیست عزاخانه است درعزای حسین…

آن شب دلخراش، بعد از گریه های طولانی چشمان آن مهتران را خواب ربود، الا زینب که مهیای نماز بود، ناگاه صدای گریه دختر سه ساله بلند شد، اما نه گریه ای که همیشه داشت، گریه ای که گویا همان حال داغ و غصه ای بر وی عارض شده، گریه ای که دست به دست گشت و اما نه تنها آرام نشد بلکه دیگران را نیز بیقرارتر نمود، هرچند قرار آنان در کربلا ماند وبخرابه رسیدند اما اینبار بگونه ای دیگر بود… داغ این سه ساله داغی بزرگتر از سن و سالش بود و بر لبش همچنان مرثیه بابا…. آری آن شب ماجرا فرق داشت، و گریه پایانی نداشت… اینبار دستان نوازشگر عمه و برادر هم ساکتش نکرد… گریه ای بر آسمان بلند شده بود که ملائک را به شیون خواند…. آن طرف خرابه جرثومه ای خسبیده بود با غباری از جهالت و ظلم، که این گریه، خوابش را در آشفت و تلاطم این گریه آرامش نکبت بارش را بهم ریخت و حیرت زده از تخت شرارتش برخاست و بانگ زد: چیست این صدا و شیون از کجاست؟ گفتند: دختری است سه ساله بهانه بابایش را دارد و مدام او را میخواهد… خنده ای مستانه سر داد و جویای هویت دختر شد… چون شنید کیست و چه کس را طالب است، با طبق نوربسراغ دختر رفت…. عطر بابا جان دختر را آرام نمود و با شوق به پیشواز بابا رفت، بابا …. بابا….. همینطور چشمانش در جستجوی بابا بود، که صدای نهیب آوری او را متوجه خود کرد… دختر بابایت اینجاست و طبق را مقابلش گذاشت… دختر ملات و مبهوت زانو بر زمین زد… چشم بر عمه گرداند که چشمانش کلبه غم بود حیران زده چون خود دید و آماده سیلاب … ناله افلاکیان بلند شده بود، دست بر طبق دراز کرد، فغان چه لحظاتی بر زینب سپری شد فقط خدا میداند… لحظه تلاقی دختر با پدر لحظه ایست به یاد ماندنی اما اینبار چه دید دختر و چه شد آن لحظه …. فریاد از جان برکشید و شهر را بیدار ساخت… عاشورا را در چشمان همه دوباره ورق زد و کلمه کلمه دلگویه هایش در تاریخ طنین افکن شد:

«یا أبتاهُ، منْ ذَا الَّذی قَطع و ریدَیْکَ»

«پدر جان، چه کسی رگهای گردنت را بریده است»

«یا أبتاه، منْ ذا الَّذی أیْتمنی علی صغر سِنّی»

«پدر جان، کدام ظالم مرا در کودکی یتیم کرده است»

«یا أبتاهُ، منْ لِلْیَتیمه حتّی تَکْبُر»

«پدرجان، کی متکفّل یتیمه ات می شود تا بزرگ شود»

«یا أبتاهُ، منْ للنّساءِ الحاسرات»

«پدر جان، چه کسی به فریاد این زنان سر برهنه می رسد»

«یا أبتاهُ، منْ للْأَرامِلِ المسْبیّاتِ»

«پدر جان، چه کسی دادرسی از این زنان بیوه و اسیر می کند»

«یا أبتاهُ، منْ للْعیونِ الْباکیات»

«پدر جان، چه کسی نظر مرحمتی به سوی این چشمهای گریان (ما کند که شب و روز در فراق تو گریه) می کند»

«یا أبتاهُ، مَنْ لِلضّایعاتِ الْغریبات»

«پدرجان، کی متوجّه این زنان بی صاحب، غریب خواهد شد؟»

«یا أبَتاهُ، مَنْ لَلشُّعورِ الْمَنْشورات»

«پدرجان، کی از برای این موهای پریشان خواهد بود»

«یا أبتاهُ، منْ بَعْدکَ واخَیْبَتاه»

«پدر جان، بعد از تو داد از نا امیدی»

«یا أبتاهُ، منْ بَعدکَ وا غُرْبَتاهُ»

«پدر جان، بعد ا زتو داد از غریبی و بی کسی!»

«یا أبتاهُ، لَیْتنی کُنت لَک الْفِداء»

«پدر جان، کاش من فدای تو می شدم»

دوباره غروب عاشورا اما اینبار در خرابه به تصویر کشیده شد و قلبها گداخته شد و اندوه سنگین تر از هر زمان بر جانها نشست…. پدر و دختر و شام و شرمندگیش…. عمه و غم و دردی افزون بر دردهایش…. و تاریخ و مصیبتی دیگر که قلم هم ازثبت عمق فاجعه ناتوان است… چه گذشت بر رقیه این نازدانه حسین؟ بس نبود تازیانه ها و خار مغیلان؟ بس نبود زنجیر محنت و اسارت؟ بس نبود غربت و هجرت و همسفری با بدترین مخلوقات زمین؟ بس نبود خانه ظلمت برای دختری که آرامگاهش آغوش نور بود؟ بس نبود نهیبها و فریادها و صدای طبل و دهل جنگ بر او که با ذکر و ترنم وحی نوازش شده و بزرگ شده بود؟ آری محنتها براو کم نگذاشتند اما ….. اما او رقیه بود و دختر حسین که مهتری و عزت را از پدرش به ارث برده بود… او استقامت را از دودمان علوی آموخته بود… او ناز و نیاز و راز با امامش را از عمه اش زینب یاد گرفته بود…. او میدانست چگونه و با چه زبانی بابایش را به خرابه کشاند و خودرا با او همسفر ابدی سازد…. رقیه بود که دشمن را در حسرت شنیدن آهی و ناله ای سوزاند… رقیه بود که با فریادش شهر غفلت زده را بیدار ساخت… و رقیه بود که درد اسارت و یتیمی را بر جان نحیفش خرید اما دمی لب به شکوه نگشود تا اینکه خشمش را در خرابه بر سر شامیان ریخت و آنان را از کرده خود پشیمان و به زاری و گریه و مویه وادار نمود… و رقیه یعنی بیدار کننده… رقیه یعنی رهایی کننده…. رقیه یعنی اجابت …. رقیه یعنی شجاعت…. و رقیه یعنی باب نجات امت….