سحاب اندیشه

سایت سحاب اندیشه

داستان کشته شدن رقیّه بنت رسول الله(‏صلى الله علیه وآله)

image_pdfimage_print

 طبق گفتار محمّدبن یعقوب کلینى در کتاب «کافى» از این قرار است که: با سلسله سند متّصل خود روایت مى‏کند از یزید بن خلیفه حاربى که گفت: در وقتى که من حضور داشتم، عیسى بن عبدالله از حضرت صادق‏علیه السلام از این مسأله سؤال کرد که: آیا جائز است زنان براى حضور بر جنازه از منزل بیرون روند؟!

حضرت از تکیه گاه خود جلو آمده، درست نشستند و گفتند: این مرد فاسق پسر عمویش معاویه بن مغیره را با آنکه رسول الله خون او را هدر کرده بودند پناه داد و به دختر رسول خدا گفت: از این موضوع پدرت را خبردار مکن! گویا یقین نداشته است که وحى مى‏آمده و به او خبر مى‏داده است. رقیّه گفت: من نمى‏توانم دشمن پدرم را از او پنهان دارم. عثمان معاویه را در زیر چهار چوبى که بر روى آن رخت پهن مى‏کنند قرار داده و قطیفه‏اى بر روى آن کشید و به رسول الله‏صلى الله علیه وآله وحى آمد و او را از مکان وى مطّلع کرد. رسول خدا به امیرالمؤمنین‏علیه السلام فرمود: شمشیرت را حمایل کن و برو به منزل دختر عمویت، و اگر به معاویه دست یافتى او را بکش.

امیرالمؤمنین‏علیه السلام به منزل عثمان آمدند و گردش کردند و او را نیافتند و به نزد رسول اکرم‏صلى الله علیه وآله بازگشته، گفتند: من او را نیافتم. رسول خدا فرمودند: وحى به من رسیده‏است که در زیر چهارچوب لباس است. پس از خروج امیرالمؤمنین‏علیه السلام، عثمان به منزل رفت و دست پسر عموى خود را گرفت و به حضور رسول‏الله آورد. چون رسول خدا او را دیدند سر به زیر افکنده و توجهى به او ننمودند، و رسول‏خداصلى الله علیه وآله بسیار با حیا و مهربان بودند.

عثمان گفت: یا رسول الله این پسر عموى من است: معاویه بن مُغِیره بن ابى العاص، و سوگند به آن که تو را به حقّ برانگیخته است من او را امان نداده‏ام ـ سه بار این را تکرار نمود_ .

حضرت صادق‏علیه السلام سه‏بار فرمودند: سوگند به آن که پیغمبر را به حقّ مبعوث کرده است، عثمان دروغ گفت. عثمان از جانب راست پیامبر آمد، و از جانب چپ آمد، در مرتبه چهارم رسول خدا سرش را بلند نموده، فرمود: سه روز به او مهلت دادم، اگر در روز چهارم دستم به وى برسد او را خواهم کشت.

چون پشت کردند و رفتند، رسول خداصلى الله علیه وآله فرمود: اللّهُمّ الْعَنْ مُعَاوِیهَ بْنَ الْمُغیرهِ وَ الْعَنْ مَنْ یُؤْویهِ، وَ الْعَنْ مَنْ یَحْمِلُهُ، وَ الْعَنْ مَنْ یُطْعِمُهُ، وَ الْعَنْ مَنْ یَسْقیهِ، وَ الْعَنْ مَنْ یُجَهّزُهُ، وَالْعَنْ مَنْ یُعْطِیهِ سِقاءً أوْ حِذَاءً أوْ رِشَاءً، أوْ وِعَاءً! «خداوندا، معاویه‏بن مغیره را لعنت کن! و لعنت کن بر کسى که او را جا دهد، و لعنت کن بر کسى که او را بر مرکبى سوار کند، و لعنت کن بر کسى که به او غذا دهد! و لعنت کن بر کسى که به اوآب دهد، و لعنت کن بر کسى که أسباب و لوازم سفر او را آماده کند! و لعنت کن بر کسى که به او مشک دهد یا کفش دهد یا طناب دلو دهد یا ظرف دهد.» و این امور را رسول خدا با انگشتهاى دست راست خود یکایک مى‏شمرد. أمّا عثمان او را برد و پناه داد و طعام داد و آشامیدنى داد و مرکب سوارى داد، و تجهیزات سفرش را تهیّه کرد تا حدّى که تمام چیزهائى را که پیغمبر بر آنها لعنت فرستاده بودند همه را آماده کرد و به او داد و سپس در روز چهارم او را روانه کرد.

او هنوز از خانه‏هاى مدینه خارج نشده بود که خداوند مرکبش را خسته کرد، کفشش پاره شد، قدمهایش خون آمد، و با دست و کنده زانو راه مى‏رفت تا سنگینى تجهیزات او را از پاى در آورده، خود را کشان کشان در زیر درخت سمره‏اى رسانید که جاى مناسبى هم نبود.

بر حضرت رسول ‏اکرم‏ صلى الله علیه وآله وحى رسید و او را از جریان آگاه کرد و به امیرالمؤمنین‏ علیه السلام فرمود: تو با عمّار یاسر و شخص سومى حرکت کنید که اینک معاویه در فلان جا در زیر درخت سمره است. امیرالمؤمنین ‏علیه السلام آمده و او را کشتند. عثمان، دختر رسول خدا را کتک زد و با چوبه جهاز شتر آنقدر به او زد که تو به پدرت خبر دادى، و رسول خدا را از جا و محلّ او در خانه من مطّلع گردانیدى. رُقیّه به نزد رسول‏خداصلى الله علیه وآله فرستاد و از این جریان موحش او را با خبر کرد. رسول خداصلى الله علیه وآله به او پیام داد: اِقنِى حَیَاءَکِ، فَمَا أقْبَحَ بِالْمَرأهِ ذَاتِ حَسَبٍ وَ دِینٍ فِى کُلّ یَوْمٍ تَشْکُو زَوْجَهَا! «ملازم حیاى خودت باش! چقدر زشت است براى زنى که داراى حَسَب و دیانت است در هر روز از شوهر خودش شکایت کند!»

رقیّه چندین بار به واسطه این حادثه نزد رسول خدا فرستاد و رسول خدا او را امر به تحمّل و صبر مى‏نمود. چون بار چهارم فرستاد پیامبر علی علیه السلام را خواند و به او فرمود : شمشیرت را برگیر و به خانۀ دختر پسر عمویت برو و او را بیاور و اگر کسی بین تو او حائل شد با شمشیر خُردش کن ! و خود رسول‏خداصلى الله علیه وآله مانند آدم حیران و واله از منزل خود به منزل عثمان براه افتادند . پس علیّ علیه السلام دختر رسول خدا را بیرون آورد. چون نگاه دختر به پدر افتاد صداى خود را به گریه بلند کرد و اشکهاى رسول خدا نیز سرازیر شد و گریه کرد. و سپس رسول خدا امیرالمؤمنین‏ علیه السلام را فرستاد تا دختر خود را به منزل آوردند.

رقیّه داخل منزل رسول خدا شد و پشتش را برهنه کرد و رسول خدا آن منظره را دید سه بار گفت:قَتَلَکِ قَتَلَهُ اللهُ! «تو را کشت، خدا او را بکشد.» و این واقعه در روز یکشنبه بود، و شبها را عثمان در منزل در کنار کنیز خود مى‏خوابید. رقیّه دوشنبه و سه‏شنبه درنگ کرد و روز چهارشنبه رخت از جهان بربست. و چون خواستند جنازه را حرکت دهند، رسول خداصلى الله علیه وآله امر کردند تا دخترشان فاطمه‏علیها السلام با جمعى از بانوان مؤمنین بیرون روند. عثمان نیز حاضر شد براى تشییع جنازه. چون رسول خدا نظرشان به او افتاد فرمودند: کسى که دیشب با اهلش و یا با کنیزش همبستر شده است نباید با جنازه خارج شود. حضرت سه بار این سخن را تکرار کردند ولی عثمان برنگشت . در دفعۀ چهارم فرمودند : باید بازگردد یا اینکه او را به اسم نام میبرم . در این حال عثمان در حالیکه بر غلام خود تکیه کرده بود و شکم خود را گرفته بود جلو آمد و گفت : یا رسول الله ، من دلم درد میکند؛ اگر اجازه میدهی برگردم . حضرت فرمودند برگرد. و فاطمه علیها السلام با بانوان مؤمنین و مهاجرین بیرون شده و بر جنازه رقیّه نماز گزاردند.