سحاب اندیشه

سایت سحاب اندیشه

دل نوشته هایی از زبان کفش های حضرت علی (علیه السلام)

image_pdfimage_print

شبی که آقایم با دلی آرام و قلبی مطمئن در بستر پیر و مراد خویش خفته بود و من که سایه های چهل کفتار خون آشام را پشت دیوارها می دیدم تا سحر از ترس لرزیدم و اما چه آرام در بستر رسول(صلی الله علیه و آله) خفته بود و شادمانی از اینکه حبیبش به سلامت از مکر اهریمنان گذشته است.

یاد گذشته ها آتشم می زند یاد مدینه و چاه و نخلستان، با خود می گویم از خاطرات قشنگ هم یاد کن.!!

بلافاصله به یاد شب عروسی افتادم. شنیدم که یکی طعنه می زد و می گفت: تا به امشب ندیده است هیچ نودامادی کفشهای کهنه وصله دار بپوشد ولی من آن شب مغرورتر از آن بودم که با این حرفها دلخور شوم.

یاد آن بانو به خیر یا فاطمه الزهرا (س).

به یاد نیمه شبی افتادم که هرچه تلاش می کردم نمی توانستم پاهای خسته مولایم را به جلو بکشم آرزو می کردم تمام سنگینی آن تابوت بر روی من بیفتد تا امیرالمومنینم این چنین در زیر بار فشار آن ناتوان نگردد. به بزرگی اش سوگند آن شب اولین باری بود که ناتوان می دیدمش …

صدای پایش رشته افکارم را پاره می کند خود را مهیا می کنم او یکبار دیگر مرا به پا می کند با خود می گویم شاید قرار است باز هم به میان کوچه پس کوچه های کوفه به نوازش کودکان یتیم برویم و یا به خرابه های بیرون شهر برای همنشینی با آن پیر مرد غریب.

اما نه او باز هم به حیاط خانه آمد نگاهی به آسمان انداخت و صوت آسمانی اش دوباره در گوش جانم طنین انداز شد: انا لله و انا الیه راجعون.

چیز دیگری هم گفت، گنگ و نامفهوم بود به گمانم یادی از فاطمه (س) کرد، می دانستم که این روزها خیلی دلتنگ یاس سپیدش شده است.

باز برگشتیم او به درون خانه رفت و من در پشت در به انتظار نشستم و دلمرده تر از قبل سر به گریبان فرو بردم. کفش های دیگر با تعجب نگاهم می کردند ظاهر آنها دست کمی از من نداشت و نشان از قرابت صاحب آنها بامولا داشت ولی بهره حال من چیز دیگری بودم.

به یاد روزی افتادم که او مشغول تعمیر من بود برای چندمین بار؟ نمی دانم فقط می دانستم یکبار دیگر مدال افتخاری بر روی سینه ام نصب می شود در همان حین یکی از یارانش سر رسید و سئوالی کرد، نمیدانم چه گفت اما جواب مولایم تا به امروز و تا همیشه تاریخ در گوشم به یادگار مانده که فرمود: این کفشهای کهنه پر از وصله نزد من از حکومت بر مردم گرامی تر است.

و تنها خدا میداند که آن روز چه سرافرازتر بودم من در میان همه هم نوعان خود از ازل تا ابد و از همان روز بود که وصله هایم را با افتخار در هر کوی و برزنی جلو می دادم تا همگان سند گویای حریت و آزادگی صاحبم را ببینند.

یکبار دیگر بیرون آمد، به سرعت خود را جمع و جور می کنم شنیدم که دخترش دلواپس رفتن او به مسجد است. مسجد؟!! مسجد؟!! مسجد؟!!

برای یک لحظه ناتمام قلبم از طپش ایستاد من که همه عمر همراه و هم پای او تا محراب و مسجد بودم آن شب از شنیدن نام مسجد گیج و مبهوت شدم.

برای اولین بار خواستم با او مخالفت کنم نمی خواستم قدمی به جلو بردارم اما شنیدم که او از عهد خود با خدایش سخن گفت.

با التماس به مرغابی های خانه نگاه می کردم همه امیدم این بود که لااقل آنها جلوی او را بگیرند اما نشد به در خانه رسیدیم قلاب در به کمکم آمد خوشحال شدم که او آرام شال کمر را از آن قلاب جدا کرد و …

خاک بر سر من!! او به سوی مسجد روانه شد چه محکم قدم بر می داشت به ذره ذره خاک کوچه التماس می کردم تا سد راهش شوند آرزو می کردم به خاک کوچه بچسبیم و دیگر تکان نخوریم اما چسبیدن به خاک در مرام او نبود که آسمانی بود و در میان خاکیان مهمانی غریب.

باسنگدلی و قساوتی که تا آن روز در خود سراغ نداشتم آرزو کردم ای کاش زمین بخورد باور کنید!! اسدالله هم ممکن است زمین بخورد خودم شاهد بودم. آن روز در فاصله میان مسجد تا خانه چندین بار زمین خورد. همان روز که میرفت تا برای آخرین بار فاطمه اش را ببیند با خود نجوا کردم ای کاش مثل آن روز قدمهایش سست شود اما آن شب، نه دیگر شب نبود در آن سحر او محکم تر از همیشه قدم بر می داشت این را من بهتر از هر کسی می فهمیدم قدمهایش مطمئن تر از روزی بود که به سوی عمر و بن عبدود میرفت و حتی محکمتر از روزی که در قلعه خیبر را به روی دست داشت.

به مسجد رسیدیم و من بر بالای مناره مسجد کوفه آخرین گلبانگ اذان او را شنیدم، من بیرون مسجد ماندم و او به میعادگاه رفت. رفت و دیگر به سویم بازنگشت دیگر او را ندیدم فقط به یکباره صدای ملکوتی اش را شنیدم که از عمق جان فریاد زد: فزت و رب الکعبه.

شنیدم که مردم باهراس می گفتند: با شمشیری زهر آلود مجروحش کرده اند به گمانم به روی دست او را به خانه رساندند دو روز بعد از شیون مردم بود که فهمیدم بی صاحب شده ام. فهمیدم که دیگر هیچ شده ام بعد از آن دیگر کسی از من یاد نکرد دیگر کسی کفش های وصله دار را سند آزادگی خود نکرد.

اما من هنوز منتظرم، هنوز هم در گوشه ای از مسجد کوفه به انتظار نشسته ام، منتظرم تا فرزندش بیاید. او که ذوالفقار جدش را در دست دارد و عدالت مولا را به مردم می نمایاند، در انتظار اویم می دانم که می آید. از خودش شنیدم که او می آید.

با همان گام های مطمئن، با همان صلابت، با همان آزادگی و با همان عدالت خواهی…