سحاب اندیشه

سایت سحاب اندیشه

زنده همواره تاریخ

image_pdfimage_print

آخرین روزهای ماه صفر با شهادت جانسوز رسول گرامی اسلام (ص) اندوهبارتر و سنگین تر میگردد و تاب از دل آنانکه از آغاز محرم، تا اربعین حسینی سرشک غم باریده اند می رباید. این غم در سوگ پیام آور خوبیها و فلاح و رستگاری و رسول رحمت است.

سوگی است که آنروز در فضای مدینه پیچید و امروز در فقدانش در فضای و پهنه گیتی می پیچد. این سوگ فریادی است تا کفر و شرک و ظلم را که هزار و چهارصد سال پیش محکوم شده بود بار دیگر به حبس کشاند و پیام توحید و عدالت و عزت را دگر باره به گوش جهانیان برساند.
در چنین شبی این یگانه مرد روزگار و مصطفای دو عالم، در راه بعظمت رساندن و کرامت بخشیدن به تن خاکی انسان، تن آسمانی خود را به طبق اخلاص گذاشت و روزگار را با خاطرات وفا و جهاد و صبر و مقاومت و حسن خلق و مدارایش تنها گزارد و ترک فرمود و درد جانکاه فقدانش، امتش را در آخر الزمان به ناله فراخواند… اما هنوز هم صدای دلنشین و فریادهای توحیدیش در گوش تاریخ هست، چرا که قبل از کوچ، درخت پربارامامت را تداوم بخشید و امت خود را بدست ستارگان هدایتگر بشر امانت داد تا آن بزرگواران زمین را با وجودشان از لوث کفر و عناد پاک کنند و بشریت را به سعادت رهنمون شوند…
امشب فاطمه داغ دیده از نامردی مردمان روزگارش بود که پدرش را که برگرداننده امید و عدالت و حیات به بشر جاهل بود، گاهی ساحرش می خواندند و گاهی مجنون خطابش میکردند و گاهی وقیحانه و بی شرمانه و دد منشانه دندان مبارکش می شکستند… امشب فاطمه نالان و حزین بر گرد پدرش می گردد و قرارش به بیقراری می انجامد، اما پدر چون تاب بیقرار دیدنش را ندارد در گوشش چنین زمزمه می کند:

«فاطمه عزیزم، غصه به خود راه مده که تو اوّلین کسی هستی که به دیدار من می شتابی».

آری امشب پدری مهربان از دنیا میرود و باید از پاره تنش و از نفسش و از نور چشمانش دل برکند، امشب خانه وحی بوی سفر دارد و رنگ معراج دائمی…اما دلنگرانتر از پیش بر امتش و بر زمینیان که مبادا پس از وی بتها قد علم کنند و ریشه های کفر و ضلالت از خاک سربرآورند…و فراموش کنند غدیر را که او آن را بلند آوازه کرده بود، آن پدر دلسوز از شیطان و شیطنتهایش و برگشت و رجعت امت به ندا و نوایش دلشوره داشت…از بی مودتی به اهل بیتش و از جسارت به دردانه و پاره تنش می هراسید…
آن پیامبر رحمت از آرزوهای طول و دراز امت می ترسید و نگران بلند نشدن دستها رو به آسمان و گره نخوردن دستها به ریسمان الهی بود…
اما گاه رفتن بود و پیک اجل از جانب خدا رسیده و در میزد که او نیز مشتاق دیدنش بود و شوق آرمیدن در محضرش را داشت در میزد و به حرمتش اذن ورود می خواست:
فاطمه جان بازکن این در را… غریبه نیستم… فاطمه جان! برایم این صحنه دشوار است… شوق رویش سنگینی امر را برایم به نسبتی سهل نموده…. من، عمری است که رسول مرگ انسانهایم، اما تاکنون از احدی اذن ورود نگرفته ام…اما باید از محبوبترین و چشمه جوشان رحمت الهی که پدر توست، اذن طلب کنم…
بالاخره در باز شد و پیک اجل از راه رسید و سلام بر برگزیده خدا نمود و با خود برد… و او چون پرنده ای سبکبال پرواز نمود و از دنیای خاکی رخت بر بست …
در ظاهر او رفت و ما امشب و فردا و فرداها در فقدانش شکوه کرده و خواهیم گریست… اما او زنده ی هماره تاریخ است و پیامش، گفتارش، سنتش همیشه زنده خواهد ماند تا روزیکه باز برگردد و در دوران ظهورآخرین بازمانده ای خدا، با رجعت خویش جهان را از غم فقدانش برهاند و مدینه فاضله اش را برای برادرانش که خود بر آنها مدال “برادری”هدیه کرده بود بگستراند و چشم جهان را با نور وجودش بار دیگر روشن کند…

 

مطالعه بیشتر