سحاب اندیشه

سایت سحاب اندیشه

شما بودی چه کار می کردی؟!

image_pdfimage_print

بحث و جدلمان به اوج خود رسیده بود، کم کم داشت قانع می شد و از اینکه ماجرای توپ بازی کردن با دختر دایی ها و همسرانشان را مطرح کرده بود خجالت می کشید ولی نمی خواست کم بیاورد، مرتب می گفت: با بازی کردن بطوریکه همه جایم پوشیده است و هیچ مفسده ای به بار نمی آید، چه گناهی؟! آروم آروم متوجه کردم که حجاب فقط چادر و پوشش بدن نیست، بلکه باید نحوه صحبت و نگاه و حرکاتت را در برابر نامحرم کنترل کنی و شوخی هم نداشته باشی، در این گیر و دار فردی که بصورت اتفاقی جملاتی از حرفایمان را شنیده بود و وجهه ی تقریباً دینی در جمع داشت فقط به قصد شوخی به میان بحث ما پرید و گفت:«زیاد سخت نگیرید» و با این جمله ی کوتاه تمام پنبه های مرا ناخود آگاه رشته کرد و بحث لوث شد… شما بودی چکار می کردی؟!
عصر زودتر از حد معمول رفتم تا کمکی کرده و پیش خانواده ی همسرم به اصطلاح محبوبیت بیشتری پیدا کنم، بیچاره همسرم تنها بود و به تنهایی کار می کرد، زود دست به کار شدم و هرچی از دستم می آمد انجام دادم، چیزی به آمدن مهمان ها نمانده بود، رفتم حاضر شدم و روی مبل برای دقایقی خواستم تکیه دهم که خواهر همسرم رسید و بدون هیچ مقدمه ای گفت: الهی من فدات بشم تنها ماندی؟! مثل اینکه یک کاسه آب سرد روی سرم ریخته باشند، خشکم زد، نه مادره چیزی گفت و نه دختره چیزی دید!! با خودم گفتم اگر من در کاری که انجام دادم خدا را دیده بودم اصلاً ناراحت نمیشدم. شما بودی چه کار می کردی؟!
تقریباً نصف وقت کلاس گذشته بود و موضوع به جاهای حساس رسیده بود، چند سؤال اساسی ذهنم را به خود مشغول کرده و دنبال فرصتی می گشتم تا از استاد سوال کنم. چند دقیقه ای گذشت استاد میان کلام چند لحظه ای مکث کرد و فرصت ایجاد نمود. و من از این فرصت استفاده کرده و سوال خود را طرح کردم، هنوز یک جمله از جواب را نشنیده بودم که یکی از اعضای کلاس گفت: خواهش میکنم وقت تنفسی بگذارید، مبحث خیلی سنگینه!! و استاد هم با شنیدن این حرف دفترش را بست و کلاس را ترک کرد و من ماندم و سؤالی که به سختی توانسته بودم منظورم را برسانم و دیگر مجال پرسش نیافتم. شما بودی چه کار میکردی؟!
وارد که شدم دیدم به قول معروف جای سوزن انداختن نیست، خیلی مجلس شلوغی بود. چند روزی بود که کمر درد داشتم و بدون تکیه گاه نشستن برایم سخت بود. از دور دوستم را دیدم که برایم جا باز کرده و مرا به سمت خودش دعوت می کند. هرچند دوست نداشتم از لابلای جمعیتی که فشرده نشسته بودند رد شوم، اما مجبوری و معذرت خواهی کنان به طرف دوستم رفتم، چند قدمی نمانده بود که یک نفر از وسط جمع بلند شد و بدون تعارف و پرسشی درست همانجایی که قصد داشتم بروم، رفت و نشست و نفس راحتی کشید؛ من ودوستم هاج و واج مانده و چاره ای جز لبخند زدن نداشتیم… شما بودید چه کار می کردید؟!
حدود۴۵ دقیقه به شروع جلسه ای که با نوجوانان داشتیم زمان باقی بود، دم در که رسیدم دیدم خانمی زودتر رسیده و منتظر باز شدن در است. سریع سلام و معذرت خواهی نمودم، با ترشرویی به من گفت: شما چه کاره ی مؤسسه هستید؟ گفتم یکی از خدمه های مؤسسه هستم. در را باز کردم و گفتم بفرمایید. به محض نشستن شروع به گلایه از مربی و موضوعاتی کرد که با نوجوانان بحث کرده بودیم. با عصبانیت می گفت: به جای یاد دادن نماز از مسائلی حرف می زنند که منِ مادر ،خجالت میکشم با دخترم اینگونه صحبت کنم و مرتب گله و شکایت. دیگر مادرانی که همراه دخترانشان آمده بودند یکی پس از دیگری نشسته و جمع تقریباًکامل شد و من با سینی چای وارد شدم، یکی از خانوم ها بلند شد و با گفتن اسم من سینی را از دستم گرفت و گفت: شما چرا زحمت میکشی، ناگهان این خانوم تکانی خورد و با نگاهی خجالت زده سرش را پایین انداخت و سکوت کرد! شما بودید چه کار می کردید؟