سحاب اندیشه

سایت سحاب اندیشه

پایان دو جریان متفاوت بوسیله گاو بنی اسرائیل

image_pdfimage_print

تفسیرعلى بن ابراهیم با استناد به امام صادق (ع) مى‏نویسد: مردى از نیکان بنى‏ اسرائیل‏ و دانشمندان ایشان زنى را خواستگارى کرد و او پذیرفت در همان وقت پسر عموى آن مرد نیز از آن زن خواستگارى کرد و چون مردى فاسق و گنه‏کار بود، زن نپذیرفت، پس پسر عموى آن مرد دچار حسد شد و در کمین او نشست و او را به قتل رساند، سپس جنازه او را برداشت و آن را به نزد موسى برد و گفت: اى پیامبر خدا، این مرد پسر عموى من است که کشته شده و من نمى‏دانم قاتل او کیست؟ و امر قتل در نزد بنى‏ اسرائیل‏ بسیار قبیح و جرم آن سنگین بود، لذا موسى (ع) نیز به آن اهتمام نمود و بنى‏ اسرائیل‏ را جمع کرد تا در این باره تصمیم بگیرند، از طرف دیگر در بنى اسرائیل مردى بود که گاو مادهّ‏اى داشت و صاحب پسرى نیکوکار بود، روزى پسرش مال التجاره‏اى داشت که مى‏خواست آن را بفروشد، امّا کلید انبار کالایش زیر سر پدرش بود و او نیز خفته بود و پسر کراهت داشت که پدر را بیدار کند و خواب او را برهم بزند، پس خریداران کالاى او منصرف شدند و کالایش را نخریدند، وقتى پدرش بیدار شد به پسر گفت: پسر مال التجاره‏ات را چه کردى؟ او گفت: کالاها همچنان هست و من آنها را نفروخته‏ام، چون کلید آن زیر سر شما بود و من دوست نداشتم شما را از خواب بیدار کنم، پدر گفت: در عوض این نیکویى که در حقّ من نمودى من این گاو را به تو مى‏بخشم تا جبران آن سودى باشد که قرار بود از فروش کالا بدست بیاورى، خداوند شکور نیز براى قدردانى از عمل خالصانه این پسر، بنى اسرائیل را برای یافتن قاتل آن مرد، مأمور به خریدن و کشتن گاو او نمود.
وقتى بنى اسرائیل اجتماع کردند و گریه و زارى نمودند، موسى (ع) به آنها فرمان داد که خداوند مى‏فرماید: باید گاوى را ذبح کنید، آنها تعجّب کردند و گفتند: آیا ما را مسخره کرده‏اى؟ ما جنازه‏اى آوردیم و از تو مى‏خواهیم قاتل او را بیابى، تو مى‏گویى باید گاوى را ذبح کنید؟! موسى (ع) فرمود:

به خدا پناه مى‏برم از اینکه من از جاهلان باشم،

بنى اسرائیل دانستند که موسى نسنجیده سخن نمى‏گوید و آنها در گفتار خود خطا کرده‏اند، لذا نادم گشته و پرسیدند: به پروردگارت بگو که گاو را براى ما معیّن کند، موسى گفت: پروردگارم مى‏فرماید: (آن گاویست که نه مسنّ است و نه خیلى جوان) دوباره گفتند: از او بپرس رنگ گاو چگونه باشد؟ موسى گفت: پروردگارم مى‏فرماید: رنگ آن زرد بسیار روشن است که بینندگان از دیدن آن شادمان مى‏شوند مجددا گفتند: ما آن را درست نمى‏شناسیم، از پروردگارت بخواه آن را براى ما کاملا توصیف کند، موسى گفت: پروردگارم مى‏فرماید: آن گاویست که آنچنان رام نیست که زمین را شخم بزند و آب از چاه بکشد و رنگ آن یک دست است و هیچ نقطه‏اى در آن نیست، بالاخره بنى اسرائیل تسلیم شدند و گفتند: حالا حقّ مطلب را بیان کردى! این گاوى که مى‏گویى مى‏شناسیم، پس نزد آن پسر رفتند تا گاو را از او بخرند، پسر گفت آن را نمى‏فروشم جز اینکه پوست او را پر از طلا کنید و به من باز گردانید، آنها نزد موسى بازگشتند و مطالب را به او ابلاغ کردند، موسى فرمود: شما چاره‏اى ندارید و باید آن را بخرید، پس بنى اسرائیل رفتند و مطابق قیمت پیشنهادى به صاحب گاو طلا دادند و گاو را خریدند، بعد به نزد موسى (ع) رفتند و گفتند: اى پیامبر خدا چه باید بکنیم؟ موسى (ع) فرمود: پروردگارم میفرماید گاو را بکشید و بخشى از بدن او را به جنازه بزنید(تا زنده شود) و از آن بپرسید چه کسى تو را کشته است؟ آنها اینکار را کرده و دم گاو را به بدن جنازه نزدیک کردند و گفتند: چه کسى تو را کشته است؟ به قدرت الهى آن مرده زنده شد و گفت: پسر عمویم که جنازه مرا آورد، مرا کشت.
در تفسیر امام حسن عسگرى (ع)آمده است: بنى اسرائیل اموال خود را براى خرید بقره جمع کردند و خداوند پوست آن گاو را گسترش داد تا آنجا که پنج هزار دینار در آن پوست جاى داد، پس بعضى از بنى اسرائیل به موسى گفتند: نمى‏دانیم کدامیک از این دو امر عجیبتر است: زنده شدن این مقتول و معرفى قاتل خود یا ثروتمند شدن این جوان صاحب بقره، به امر الهى. آن وقت خداوند به موسى (ع) وحى کرد: اى موسى به بنى اسرائیل بگو:

هر کس از شما که دوست دارد در دنیا زندگى مرفّه و شایسته‏اى داشته و در آخرت نیز مکان مرتفعى در بهشت من داشته باشد، باید به محمّد (ص) و آل طیبین او درود بفرستد و مثل این جوان به پدر و مادر خود احترام و توجّه نماید،

توجّهى که من به این جوان کردم به جهت این بود که او از موسى بن عمران صلوات و ذکر محمّد و آل طیبین او را شنید و همواره بر محمّد و آل محمّد درود مى‏فرستاد … به همین دلیل من او را به این مال عظیم اختصاص دادم، آن جوان بنى اسرائیلى وقتى این مطلب را از زبان موسى شنید پرسش کرد: اى پیامبر خدا من چگونه این مال زیاد را حفظ کنم و از شرّ حسودان و دشمنان خود ایمن باشم؟ حضرت فرمود: همواره بر محمّد و آل طیبین او درود فرست، چون هر کس این صلوات را با اعتقاد کامل بیان کند، خداوند او را از هر بد و شرّى حفظ مى‏کند، آن جوان نیز چنین کرد و خداوند شرّ همه حسودان را از او برطرف نمود و سپس آن مقتول که زنده شده بود با شنیدن این مطلب به درگاه الهى عرضه داشت: خداوندا از تو مى‏خواهم به حقّ محمّد و آل محمّد که این جوان به آنها درود فرستاد، مرا در این دنیا زنده گردانى و مرا به دختر عمویم تزویج نمایى و هفتاد سال مرا در کنار او حفظ نمایى؛ خداوند هم به واسطه این دعا به او صد و سى سال عمر توأم با صحّت و تندرستى اعطا نمود و او و همسرش را در دنیا و آخرت از زندگى نیکو بهره‏مند نمود، سپس به موسى وحى شد: اى موسى اگر حتّى این شخص قاتل هم مانند این جوان به من متوسّل مى‏شد و با اعتقاد صحیح مرا به حقّ محمّد و آل طیبین او سوگند مى‏داد، من او را رسوا و مفتضح نمى‏کردم و به او توفیق‏ توبه مى‏دادم، سپس در تفسیر آیه‏ «فَذَبَحُوها وَ ما کادُوا یَفْعَلُونَ‏ » مى‏فرماید:

بنى اسرائیل از جهت سنگینى قیمت بقره مى‏خواستند از ذبح آن منصرف شوند، امّا لجاجت و اصرارى که در آزمودن امر موسى (ع) به ذبح داشتند، آنها را واداشت تا علیرغم میل باطنى به ذبح بقره راضى شوند، سپس از تنگى رزق و معیشت به موسى پناه بردند و از او خواستند براى وسعت روزى آنها دعا کند، موسى (ع) فرمود: واى بر شما که این قدر کور دل هستید، آیا نشنیدید که آن جوان صاحب بقره چگونه به درگاه الهى دعا کرد و خداوند به واسطه آن دعا به او ثروت و غناء بخشید و آیا دعاى آن جوان مقتول را نشنیدید که چگونه در اثر آن دعا خداوند او را زنده و سعادتمند نمود، آیا شما از توسّل به آن دعا عاجز هستید؟

در این وقت آنها گفتند:خداوندا از تو پناه مى‏جوئیم و به فضل تو توکّل و اعتماد مى‏کنیم، پس به جاه محمّد و على و فاطمه و حسن و حسین و پاکیزگان از نسل او، فقر ما را زایل نما و ما را بى‏نیاز کن، در این هنگام خداوند به موسى وحى کرد: اى موسى باید رؤساى بنى اسرائیل به خرابه فلان قوم بروند و فلان موضع را بشکافند و هر چه در آنجا بود استخراج کنند، در آنجا ده هزار دینار طلا بود که دو برابر مقدارى بود که براى خرید بقره پرداخت کرده بودند و آن را میان خود تقسیم کردند و در اثر توسّل به محمّد و آل محمّد (علیهم السلام) خداوند عین دارایى از دست رفته را به اضافه مثل آن به آنها باز گرداند.
( قصص الأنبیاء(قصص قرآن)/ ص ۴۲۱)