سحاب اندیشه

سایت سحاب اندیشه

پندهای اویس قرنی

image_pdfimage_print

هرم بن حیان می گوید: برای ملاقات و زیارت اویس قرنی به کوفه رفتم، در کنار فرات مشغول شستن لباسش بود، از علائم و آثار او را شناختم، مردی باوقار بود. خطاب به او گفتم ای اویس حدیثی از پیامبر خدا برای من نقل کن تا از شما یادگاری داشته باشم و برای دیگران نقل کنم، اویس گفت: من خدمت پیامبر خدا نرسیدم و از او چیزی نشنیده ام من هم مانند شما بواسطه دیگران نقل می کنم، هرگز این دَر را بروی خود نگشایم که چیزی که نشنیده ام بوی نسبت دهم. گفتم از کتاب خدا قرآن آیاتی بر من بخوان و مرا پندی ده. اویس دست مرا گرفت و در کنار شط براه افتاد و چنین گفت: به پروردگارم قسم، سزاوارترین گفتار، گفته خداست، پس آیات ۴۰ تا ۴۲ سوره دخان را خواند:« إِنَّ یَوْمَ الْفَصْلِ مِیقَاتُهُمْ أَجْمَعِینَ(۴۰)یَوْمَ لَا یُغْنىِ مَوْلىً عَن مَّوْلىً شَیْئاً وَ لَا هُمْ یُنصَرُونَ(۴۱)إِلَّا مَن رَّحِمَ اللَّهُ إِنَّهُ هُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ(۴۲)»، «همانا روز قیامت که روز فصل و جدائی است و وعده گاه جمیع خلائق است، روزی که هیچ حمایت خویش و یار و یاور، کسی را از عذاب نرهاند و احدی را نصرت نکند مگر آنکه خدا به او رحم کند که تنها بر خلق مقتدر و مهربان است».
پس اویس روبه هرم بن حیان کرد و گفت:

ای هرم! پدرت از دنیا رفت، نزدیک است تو هم بمیری، فرزند حیان! همواره به یاد مرگ باش، اگر توانی لحظه ای غفلت نکن، وقتی که به شهر و دیارت برگشتی اقوامت را از عذاب الهی بترسان، مبادا از اجتماع کنار افتی که از دین خارج خواهی شد. سپس افزود: بارخدایا! این مرد خیال می کند مرا بخاطر تو دوست دارد و به جهت رضای تو نزد من آمده، او را در دارالسّلام بهشت بر من وارد کن و به مقدار کمی از دنیا او را خشنود ساز.